پارادایم های معماری

پژوهش در معماری

سناریو موفق یک دانشجوی کارشناسی برای طرح 2 با موضوع طراحی عمارت مسکونی

-         آقا زنگ مي‌زديد چشمم كور باز مي‌كردم. زودتر بيايد تو كه ملودي امارتُ رو  سرش گذاشته. از صبح كه شما رفتيد همش بهونتونو مي‌گيره...

-         (در حالي كه به سمت ورودي امارت قدم مي‌زنند) آقا دوره زمونه تغيير كرده. هر چه نوا خانوم بهش مي‌گه باباجون رفته شكلات و آبنبات بخره، گوش نمي‌كنه، بچه‌ام بچه‌هاي قديم. ما جرأت نمي‌كرديم جلوي آقاجونِمون...

-         بسه مش حسن. باز كه چونت گرم شد جوون...

پيش درآمد شور... با صداي تار عطا از پنجره‌ي اتاقش كه به سمت حياط باز مي‌شود، با هم صدايي باران شبانه فضاي ورودي امارات را به فضاي مكث پدربزرگ تبديل كرده.

-         آقا بيايد تو. آخر يا شما سرما مي‌خورين يا زبون من مو در مياره...

-         مش حسن انقدر غر نزن. اومدم. اومدم...

(پيش ورودي امارت... نوا در حالي كه كيف پدربزرگش را از دستش مي‌گيرد) :

-         سلام آقاجون چقدر دير اومدين نگران شديم. چند تا از شاگرداتونم زنگ زدن از ما راجع به كنسرتتون با عطا پرسيدن. اگه راضي شين يه موبايل بخرين، هم خيالِ ما راحت مي‌شه هم شما. (پدربزرگ در حالي كه باروني شو در مي‌ياره...)

-         نه باباجون. لازم نيست. همين تكنولوژي كه ما رو به جون هم انداخته. اگه دستِ من بود...

ملودی كه صداي پدربزرگ را مي‌شنود از اتاقش دويد و پدربزرگ را بغل كرد و سراغ آبنبات و شكلات‌هاي هميشگي‌ را مي‌گيرد.

آهنگ خانم، مادر خانواده و عروس پدربزرگ در حالي كه در آشپزخانه پابه پاي سميه همسرِ مش حسن آشپزي مي‌كند:

-         سلام آقاجون كجايين دلمون هزار راه رفت بخدا. دستتونو بشورين بيايد شام. سر راه ماهور و عطا رو هم صدا كنيد.

مزدك آقا پدر خانواده و تنها پسر پدربزرگ غرق در خواندن مقاله‌ايي در روزنامه درباره‌ي مقايسه معماري سنتي ايران با معماري مدرن غرب با شنيدن صداي آهنگ عينكش را در‌ مي‌آورد. روزنامه را كنار مي‌گذارد به سمت آشپزخانه مي‌رود.

-         بابا سلام. تا شما نيايد اين آهنگ خانوم به ما شام نمي‌ده- پوست استخون شديم تو اين 35 سال... آخر نفهميديم شما پدر منيد يا آهنگ؟!

(همه مي‌خندند)

طبقه اول ماهور- ماهور پشت ميزش. در حال نُت‌برداري از كتاب زيستِ سال قبلش است.

-         ماهور جان... ماهور با صداي بلند : - سلام آقا جون

-         فيلسوف نشدي بابا آنقدر درس خوندي؟ بابا جون بيا شام

با اينكه هوا سرد است، پنجره اتاق ماهور تا انتها باز است، تنها صدايي كه مزاحم درس خواندنش نمي‌شود، صداي باران است.

(صداي غژ غژ پله‌هاي چوبي كه گويي به پدربزرگ خوش‌آمد مي‌گويند.)

عطا كه صداي قدم‌هاي پدربزرگ بر روي پله را مي‌شنود سازش را بر روي تخت مي‌گذارد، دفتر نُتَش را مي‌بندد و سريع در را باز مي‌كند و به سمت پله‌ها مي‌دود...

-         آقاجون سلام؛ چند دفعه بگم با اين زانوهاتون اين پله‌ها رو بالا نيايد. شما صدا كنيد من 3 شماره مي‌يام پيشتون...

-         پس بيا پايين واسه شام باباجون. داداشت كجاست؟

-         با آقا سهيل و همكاراش صبح رفتند اصفهان. البته آقا سهيل براي مأموريت داشت مي‌رفت، همايون تا فهميد تخته شاسي و مدادشو برداشت و باهاش رفت. گفت به شما بگم هرچي دوست داريد بگيد تا از اوجا بياره....

-         بگو پولكي بياره. خاتون بانو خدا بيامرز عاشقِ پولكي‌هاي اصفهان بود...

آهنگ: بابا بيايد شام ديگه سرد شد.

نشيمن – ناهارخوري (صداي ملايم ترانه سنتي با صداي استاد شجريان)

سميه ظرف سوپ را كه بخار از آن بلند مي‌شود وسط ميز مي‌گذارد و كنار مش حسن نزديك آهنگ خانم مي‌نشيند. همه منتظر پدربزرگ و بشقابها خالي است.

نورپردازي حياط تاريك خانه، آبروي قطره‌هاي باران را برده‌اند.

نغمه‌هاي باران و ترانه‌ي برخورد قاشق و چنگال تنها صدايي‌ است كه در حياط امارات شنيده مي‌شود.

              

                                                          

                                                                  مهرناز موفقی

                                                                    پاییز 89

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 20:53  توسط مهندس مرتضی نیک فطرت   |